تبلیغات
✪ قصر درخشـ ـآن پونی ها ✪ - داستان دوست ؟ قسمت 2 ( بعد از سال ها -ــــــ-)

داستان دوست ؟ قسمت 2 ( بعد از سال ها -ــــــ-)

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 07:40 ب.ظ

نویسنده : ♦♥ Mɪsᴀᴋɪ Mᴇɪ ♥♦
رامونا : 
داشتم تو جنگل می دویدم که یک دفعه دو تا چشم سبز رو تو تاریکی دیدم 
از جایی که یه شینیگامی اصلا ترسو نیست منم نترسیدم ولی فکر کردم حیوونی چیزیه 
بهش گفتم : پیش . پیش 
بعد صدای دختری رو شنیدم که گفت : اهم ... اهم 
صداش خیلی آشنا بود 
صبر کن ببینم اون اما بود 
اما : 
آخ جون بالاخره پیداش کردم 
بعد محکم گرفتمش و خواستم ببرمش تو خونه ی مخفی خودم 
رامونا :
آهای دختر منو کجا می بری ؟
- هیــــس 
اَما بعد صدای حیوونی اومد 
مثل صدای خ... ر....س 
اما : اون خرسو دیدم 
چاقومو برداشتم و محکم کردم تو دلش 
قیافه ی رامونا خیلی دیدنی بود 
رامونا : 
ول....ی من فک کردم فقط خودم آدم می کشم :|
اما : خب حالا بگو اسم منو از کجا میدونی ؟
رامونا : داستانش خیلی طولانیه ...
اما : پس بزار بریم خونه بعد بگو ...





دیدگاهها : نظر داستانی :)
آخرینویرایش: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396  07:50 ب.ظ



دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس